همدلی در کوچینگ (Empathy in coaching)

همدلی در کوچینگ (Empathy in coaching)

یکی از مهم ترین وجوه تمایز یک کوچ حرفه ای با سایر کوچ ها در داشتن یک ویژگی یا صلاحیتی است بنام “اثر همدلی“. اینکه یک کوچ چگونه می تواند ارتباط همدلانه را با مراجع خود در جلسات کوچینگ ایجاد کند. کمتر کتابی وجود دارد که به موضوع همدلی و نحوه تعامل همدلانه پرداخته باشد و این موضوع را شفاف نماید. به نظر می رسد این موضوع مهم، خیلی مغفول مانده است و نیاز است در مورد آن بیشتر پرداخته شود.

نگرش های مطرح شده در این مقاله برگرفته از نگرش های متفکر و روانشناس بزرگ جناب مارشال روزنبرگ است. کسی که نگرش ارتباط بدون خشونت (NVC) را مطرح کرده و امروزه در اکثر کشورهای دنیا به آن پرداخته می شود. روشی برای ایجاد صلح در گفتار و شنیدار که ما را به نثار از صمیم قلب سوق می دهد تا بتوانیم زندگی غنی تری را تجربه نماییم. NVC کمک می کند تا رابطه ما با خودمان و دیگران به گونه ای برقرار شود که محبت وجودمان شکوفا شود. همچنین ما را راهنمایی می کند تا شیوه ابراز خود و گوش دادن به دیگری را با تمرکز بر چهار مرحله بازسازی کنیم: آن چه که مشاهده می کنیم، احساس می کنیم، نیاز داریم و آنچه را که برای غنای بیشتر زندگی مان تقاضا داریم. NVC دقیق شنیدن، احترام، همدلی و خواست مشترک و متقابل برای نثار از صمیم قلب را پرورش می دهد. اگر بگویم در مورد شاهکاری تمام عیار در حوزه ارتباطات صحبت می کنم، اغراق نکرده ام و حتی فکر می کنم حق مطلب را ادا نکرده باشم. پیشاپیش از اینکه ادامه این مقاله را می خوانید از شما کمال قدردانی را دارم.

 

تمایل دارم صحبتم را با سوالی با این عنوان شروع کنم که فکر می کنید چرا افراد در انجمن هایی مثل ترک اعتیاد NA یا ترک الکل AA حضور پیدا می کنند و تاثیر عمیقی می گیرند؟ یا چرا فرزندان ما در جمع دوستانشان تاثیر پذیرترند؟ چطور می شود که این افراد در این جمع ها به راحتی حرف های خود را ابراز می کنند بدون آن که نگران باشند؟

برای هر فرد بسیار خوشایند و مطلوب است که گوش هایی او را بشنوند بدون آن که بخواهند او را ارزیابی و قضاوت کنند و حکم به بد و یا غلط دانستن او داشته باشند و هر آن چه در آن فرد زنده است را به رسمیت بشناسند بدون آن که بخواهند او را از سر حتی خیرخواهی تغییر دهند و یا پند و نصیحت کنند. من می خواهم همانطور که هستم و هر آن چه هستم، مورد پذیرش باشم و زمانی که مورد پذیرش قرار می گیرم راه تغییر برای من راحت تر آغاز می شود. این همان تاثیر عمیق همدلی است که در این جمع ها صورت می گیرد و نیاز شخص را برآورده می کند.

 

اما همدلی چیست؟

همدلی درک همراه با احترام از آن چیزی است که دیگران تجربه می کنند و این تجربه و ارتباط همدلانه زمانی شکل می گیرد و امکان پذیر می شود که تمام پیش فرض ها و قضاوت ها را کنار بگذاریم و اصطلاحا “گوش همیشه از قبل” خود را دور بیندازیم. گوش همیشه از قبل همان گوشی است که سریعا شروع به قضاوت می کند، آن هم براساس همان تصاویری که از افراد در ذهن انسان ها شکل گرفته است و یا دانشی که در ذهن ساخته شده است. این یعنی، زمانی که شما به دیگران گوش می دهید مخصوصا افرادی که به شما نزدیکتر هستند و شناختی از آن ها دارید، براساس تصاویری که از آنان از ویژگی هایی که در ذهن تان ساخته شده گوش می دهید نه براساس آن چه آنان در لحظه ابراز می کنند. من تصویری از مادرم دارم که در آن خواهرم را بیشتر از من دوست دارد و هر وقت به مادرم گوش می دهم با همان تصویر او را می شنوم و چقدر این موضوع می تواند دردناک باشد. یا مدیری که به کارمند خود همیشه از قبل گوش می دهد و به محضی که لب به سخن می گشاید با خود می گوید دوباره همان حرف های تکراری و … .

آری;  لازمه همدلی این است که ذهن خود را خالی کنیم و با تمام وجود به طرف مقابل گوش دهیم.

 

اما چگونه می توانیم ذهن خود را از قضاوت ها خالی کنیم و بطور همدلانه به دیگران گوش دهیم تا ارتباطی عمیق تری برقرار کرده باشیم؟ طوری که هم نیاز او برطرف شود و هم نیاز خودمان؟

پاسخ دادن به این سوال سخت نیست اما رفتار کردن آن نیاز به تمرین و ممارست بسیار دارد که باعث ایجاد نتایج خارق العاده از نظر ابعاد شخصیتی در فرد می شود، طوری که دیگران از ارتباط با آن شخص بسیار لذت خواهند برد و به قول مولوی از معاشرت با او سرمست می شوند:

در وجودش صد قیامت نقد است               کمترین آنکه شود همسایه مست

 

ما این کار را با پی بردن به نیاز پشت حرف های او انجام می دهیم. هر رفتاری که از هر کسی سر می زند برای برآورده کردن نیاز یا نیازهایی در خود است، اما ممکن است به شکلی قضاوت گونه ابراز کند و ابراز این مدلی ممکن است سبب واکنش قضاوتی در شما شود و اینجاست که ما اصل پیام را از دست می دهیم و نمی توانیم همدلانه حضور داشته باشیم. مثلا اگر فردی می گوید که تو خودخواه ترین آدمی هستی که تا به حال دیده ام، عموما ذهن ما آن را انتقاد می شنود و در بهترین حالت می خواهد دنبال چرایی این سخن باشد که “چرا بهم میگی تو خودخواه هستی” و اگر از چرا هم استفاده نکنید احتمالا “چطور شد که که این را می گویی”، بهترین واکنش شما خواهد بود! اما همدلی رویکرد متفاوتی را می طلبد. بسیار مهم است که در کلمات و جملات آدم ها گیر نکنیم، زیرا آن ها را قضاوتی می یابیم و طبیعتا واکنش گرایی اولین گزینه ما خواهد بود. ما در ابتدا به چرایی و چطور بیان شدن این موضوع کار نداریم. این موارد در مراحل بعدی باید مورد بررسی قرار بگیرد. البته اگر نیاز آن احساس شد.

بنابراین پرسشگری اولین گزینه شما در همدلی نیست. پرسشگری که می خواهد چطور به نتیجه رسیدن افراد از آن چه می گویند یا رفتار می کنند را بفهمد. اگر بدنبال یک ارتباط همدلانه هستید لازمه اش این است که به نیاز پشت رفتار و جملات دقت کنید، نه آن چیزی که بر زبان می آورند. شاید کسی که می گوید تو خودخواهی نیاز به توجه اش و به رسمیت شناختن نظراتش برآورده نشده است. ما کافی است آن نیاز را شناسایی و حدس بزنیم. نگران حدس اشتباه خود نباشید زیرا شما در حال کوششی هستید تا او را درک کنید و ارتباط همدلانه برقرار کنید. اگر حدس شما درست باشد، افراد احساسی از درک شدن به آن ها دست می دهد، زیرا فکر می کنند شما حرف آن ها را فهمیدید و تمام رفتار و جملات آن ها هم برای همین موضوع بود است اما به شیوه ای متفاوت ابراز کردند. بنابراین کم کم با شما همراه می شوند و احساسات آن ها نیز در ادامه به فرآیند همدلی تغییر خواهد کرد. اگر هم اشتباه باشد این فرصت وجود دارد که طرف مقابل آن را اصلاح کند، که این خود مزیتی مهم است زیرا افراد با نیاز خود مرتبط می شوند. به محض آن که انسان ها با نیاز خود مرتبط شوند شیوه رفتار و گفتارشان متفاوت خواهد شد زیرا احساسی از درک شدگی در مغز اتفاق می افتد.

 

دو نکته در فرآیند همدلی بسیار اهمیت دارد:

اول این که گاهی تعریف همدلی را گم می کنیم، به این معنا که همدلی را مساوی با تایید کردن و خوب کردن حال دیگران می دانیم. به نوعی این تصور را داریم که ما مسئول حال خوب مراجع هستیم و اگر مراجع با حال خوب از جلسه نرود، پس ما کارمان را خوب انجام نداده ایم. فراموش نکنید همدلی شبیه موج سواری است. شما تلاش می کنید تا با انرژی موج پیش بروید و آن چه را اکنون زنده است بشنوید نه این که در موج غرق شوید یا خود موج شوید.

دوم این که اگر طرف مقابل در حین همدلی، غلیان احساس داشت و گریه کرد، فکر نکنیم از مسیر همدلی خارج شده ایم بلکه معمولا این نشان دهنده این است که خوب شنیده شده و توانسته با احساس و نیاز خود مرتبط شود. زمانی ما از مسیر همدلی خارج می شویم که احساسات او را حس کنیم بدین معنا که از لحاظ ذهنی از او دور شویم و غرق در احساسات آن فرد شویم طوری که حضور در لحظه را از دست بدهیم. طبیعتا دیگر نمی توانیم با تمام وجود به او گوش دهیم. اگر دچار این موضوع شده اید که سنگینی احساسات دیگران از آن چه بیان می کنند در شما تاثیرگذار شد (طبیعتا ممکن است تجربه کنیم) نیاز به پس زدن احساسات خود ندارید، بلکه نیاز دارید به سوی او برگردید. برای این کار می توانید وقفه ای در مکالمه ایجاد کنید و اجازه بگیرید گفتگو را دقایقی دیگر ادامه دهید تا حضور کامل برای آن فرد داشته باشید.

 

اما چرا نیاز است این کار را انجام دهید؟ غیرممکن است چیزی را به دیگران بدهید که خودتان ندارید. بدین معنی که نمی توانید با دیگران همدلی کنید در صورتی که خود محتاج همدلی هستید. بنابراین یکی از زمان هایی که حضور کامل برای مراجع را از دست می دهیم زمانی است که خود نیاز به همدلی از تجربه شدید احساسات داریم. و دیگری زمانی است که می خواهیم درک عقلانی از مشکل داشته باشیم و این باعث می شود حضوری را که همدلی می طلبد از دست بدهیم. مورد دیگر زمانی اتفاق می افتد که شما بار احساسات دیگران را بر دوش می کشید و فکر می کنید که شما باید مسئله او را حل کنید. فشار ناشی از این برداشت باعث می شود در ذهن خود گیر کنید و بودن در لحظه را از دست بدهید. همانطور که در ادامه مطالب این مقاله به آن خواهیم پرداخت، مهم ترین جز در همدلی، حضور کامل داشتن است و عواملی که باعث می شود از حضور داشتن باز بمانیم می تواند موارد ذیل باشد:

  • تمرکز بر روی حل مشکلات دیگران؛ بدین معنا که شما خود را موظف و مسئول حل مسائل مراجع بدانید.
  • بر عهده گرفتن مسئولیت احساسات دیگران؛ شما مسئول احساسات دیگران نیستید که می خواهید بار آن احساس را بر دوش خود بگذارید. این کار به مرور زمان سبب سرزنش خود و حتی سرزنش دیگران نیز می شود، چرا که شما خود را مسئول شاد کردن یا مثلا حال خوب دیگران می دانید. بنابراین حال بد آن ها را می گیرید به این عنوان که آن ها حال بهتری داشته باشند و این باعث می شود از حضور و همدلی باز بمانید.
  • و مورد بعد همان گیر کردن در کلمات و جملات دیگران است؛ که باعث می شود ذهن مان به سمت قضاوت ها برود و بودن با آن چه در فرد زنده است و جریان دارد را از دست بدهیم.

 

در همدلی استفاده از کلمات بسیار اهمیت دارد. اگر کلماتی که استفاده می کنید با احساسات و نیازهای مراجع مرتبط باشد سعی می کند با آن ها ارتباط برقرار کند. یعنی همدلی کلماتی نیست که شما می گویید بلکه آن چیزی است که او می خواهد. پس ملاک شکل گیری یک رابطه همدلانه کلماتِ منِ گوینده نیست بلکه حالِ طرف مقابل است، از احساس و نیازی که در او شکل گرفته است. فرض کنید فرزندتان که در اتاقش است را صدا می زنید و هر چه او را صدا می زنید پاسخ نمی دهد و شما می دانید که او صدای شما را می شنود. وارد اتاقش می شوید و شروع به اعتراض می کنید و فرزندتان می گوید “دوست ندارم جواب بدهم. هزار تا درس و تکلیف روی سرم تلنبار شده”.

دو راه گفتگو از این جا وجود دارد: یکی راه گفتگوی قضاوتی و بگوییم پس اینطور. دفعه بعد که چیزی خواستی یا می خوای حرفی از مدرسه بزنی بهت میگم این رفتارت یعنی چی و … .

راه دیگری هم هست بعنوان همدلی. فرزندم در خلال گفتگو یکسری سیگنال به ما داد. او احساسی از کلافگی و خستگی می کند بخاطر حجم تکالیفی که دارد. می توانید این گونه ادامه دهید: “به نظر می رسه کلافه ای چون تکلیف زیاد برای نوشتن و خوندن داری، درسته؟ دلت می خواد بتونی زودتر انجامش بدی و استراحت کنی یا به بازیت برسی؟

این مدل گفتگو حاصل نمی شود مگر این که شما از ذهن قضاوتی و برداشتی که در آن لحظه دارید بیرون بیایید و کیفیت ارتباط را ملاک قرار دهید. آگاهانه تصمیم بگیرید به احساس و نیاز فرزندتان متمرکز شوید تا همان اتفاقی بیفتد که شما خواهان آن هستید. تا در ابتدا همدلی نکنید، فرصتی برای شنیده شدن و بیان خواسته های تان فراهم نمی کنید.

 

همدلی در سکوت

جالب است بدانید همدلی می تواند در سکوت هم اتفاق بیفتد.

روزنبرگ بیان می کند که با خانمی در دانمارک کار می کردم که بسیار در رنج بود. حداقل بیست دقیقه طول کشید تا او رنج هایش را به طرز زیبا ولی کاملا صریح بیان کرد. شنیدن آن چه در وجودش زنده بود برایم بسیار آسان بود. اصلا احساس نکردم که لازم است آن ها را با صدای بلند انعکاس دهم. بنابراین به مدت بیست دقیقه در سکوت آن جا نشستم. در پایان بیست دقیقه آن خانم از جا پرید و مرا در آغوش گرفت و گفت: بابت این همه همدلی ممنونم مارشال. من حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم. فقط تمام مدت با او بودم و او این را بدون این که حتی کلامی گفته شود حس کرده بود.

بله، همدلی می تواند در سکوت هم اتفاق بیفتد و اساسا قرار نیست شما کاری انجام دهید بلکه فقط کافی است حضور داشته باشید و این حضور هیچ آمادگی را نمی طلبد مگر این که با تمام حواس خود همراه او باشید.

حالا بیایم با اجزای همدلی بیشتر آشنا شویم. اجزایی که نیاز داریم تا با مراجع و اساسا هر فردی مرتبط بمانیم.

 

  • حضور داشتن

مهم ترین بخش همدلی که سخت ترین هم است، شامل حضور ماست. حضور کامل در این جا و اکنون برای آن چه در این لحظه در مراجع زنده است. مارتین بوبر (Martin Buber) یکی از فلاسفه و روان درمانگران می گوید: “حضور، قدرتمندترین هدیه ای است که فردی می تواند به دیگری هدیه بدهد“.

این جز اصلی یک ارتباط است تا از بودن و کمک کردن به یکدیگر لذت ببرند. اما انجام این حضور داشتن کار راحتی نیست، زیرا همانطور که بوبر می گوید: این حضور مستلزم نیاوردن چیزی از گذشته به حال است. این حضور مستلزم دیدن لحظه حال مانند کودکی که تازه متولد شده است. نوزادی که هرگز قبلا نبوده و هرگز هم دوباره نخواهد بود. بنابراین اگر ما شروع کنیم به فکر کردن در مورد آن چه فرد می گوید ما این حضور را از دست می دهیم و ممکن است همه نظریه هایی را که در مورد مراجع داریم به زمان حال بیاوریم، چون آن ها را می دانیم و همین مانع از ماندن ما در یک ارتباط همدلانه می شود. مخصوصا اگر یک ذهن تحلیلگری داشته باشید و یا در دانشگاه روانشناسی خوانده باشید. زیرا دائما بدنبال این هستید که چه چیز منجر به این می شود که مراجع آن گونه رفتار کند. ما به این موضوع که مانع همدلی می شود، درک روشنفکرانه (Intellectual understanding of the problem) می گوییم.

 

یکی دیگر از سوء تفاهم های پرتکرار در همدلی، اشتباه گرفتن آن با همدردی است (Sympathy). اگر مراجع شروع به صحبت در مورد دردهایی کند که در زندگی اش دارد، کوچ ممکن است بگویید: “اوه من خیلی ناراحتم که شما دارید این درد را تجربه می کنید”. احتمالا این جمله می تواند از طرف مراجعی که درد دارد به خوبی دریافت شود به شرطی که ابتدا همدلی دریافت کند زیرا این گونه جملات تمرکز را از آن چه در مراجع زنده است دور می کند. تمایز همدلی با همدردی مثل زمانی است که سردرد یا دندادن درد داشتید و درگیر یک کتاب واقعا خوب شده بودید، خب چه اتفاقی می افتد؟ دردی را احساس نمی کنید زیرا تمام توجه شما به کتاب است و این توجه کامل همان چیزی است که همدلی می نامیم. طبیعتا بعد از همدلی ما بارها پاسخ های همدردانه خواهیم داشت و مراجع می تواند از آن پاسخ ها هم لذت ببرد، به شرطی که آن ها ابتدا به اندازه لازم پاسخ های همدلانه دریافت کرده باشند. اشتباه گرفتن این دو چیز (همدلی و همدردی) می تواند بسیار دردناک باشد. دردناک آن چیزی است که دیگران به جای آن که ببینند چه چیزی در شما زنده و در جریان است (مثل بیماری یا درد) فکر می کنند باید آن را درست کنند یا اگر با من همدردی کنند ما احساس بهتری خواهیم داشت. مثل زمان هایی که افراد دلسوزی می کنند یا شروع به نصیحت کردن یا تحلیل و ارزیابی می کنند (Giving advice). درست است که از سر خیرخواهی این کار را انجام می دهند و سعی در کمک کردن دارند اما در آن لحظه نیاز فرد را برآورده نمی کند بلکه حتی می تواند محرک درد بیشتری باشد.

 

یکی دیگر از چیزهایی که همدلی نیست، گفتن داستان شخصی (Telling your own story) به عنوان این که تجربه شخصی خود را بگویید تا سبب آرام شدن آن شخص شود اما چیزی را که نیاز است بدانید این که گفتن داستان شخصی همدلی محسوب نمی شود و در آن لحظه که شخص درد و غم دارد این کار باعث رنج و درد بیشتر او می گردد و همانطور که اشاره شد این کار باعث می شود توجه از مراجع بر روی شما قرار گیرد و اینجاست که حضور در لحظه از آن چه در مراجع زنده است را از دست می دهید.

نکته مهم دیگر که به شدت توجه شما را به آن جلب می کنم و همدلی محسوب نمی شود گفتن کلمه “می فهمم” است (Saying I understand). مثل: “می فهمم دقیقا چه احساسی داری”. آن چیزی که شما می فهمید اصلا آن چیزی نیست که در مراجع زنده است و اساسا شما چه تجربه ای از درد و رنج او دارید که می گویید: می فهمم. این جمله به مراجع این حس را می دهد که انگار درد و رنج او را کوچک شمرده اید و رشته کلام را از دست آن ها خارج و توجه شان را به سمت خودتان معطوف می کنید. ما در همدلی هرگز نمی گوییم می فهمیم بلکه ما کار قدرتمندتری را انجام می دهیم و درک کردن را نشان می دهیم.

خب بهتر است بگویم منظورم از حضور داشتن یا نشان دادن درک قدرتمندانه این است که بر احساسات و نیازهای طرف مقابل تمرکز داشته باشیم. این همان چیزی است که در او زنده است.

 

  • پرسش

مرحله دوم همدلی برای حصول اطمینان از مرتبط شدن با احساسات و نیازهای مراجع، پرسش است. مرحله اول همدلی که حضور کامل و معطوف کردن توجه به احساس و نیاز طرف مقابل را می توان در سکوت انجام داد و بعد از حدس زدن احساس و نیاز او می توان از طرف مقابل بپرسیم. این پرسشگری به طرف مقابل می گوید که ما سعی در درک او داریم اما هنوز مطمئن نیستیم. در همدلی فقط با طرف مقابل باشید و با انرژی او پیش بروید مثل موج سواری که با انرژی موج پیش می رود اما هرگز موج نمی شود. سعی نکنید سرشار از طرف مقابل باشید بلکه فقط با او همراه باشید. همراه آن چه در او زنده است.

 

  • حضور داشتن تا اتمام حرف هایش

زمانی که مراجع به اندازه کافی همدلی دریافت کرده باشد می توان حس آسودگی را در او متوجه شد. این علائم هم در خارج شدن تنش در گفتارش معلوم است و هم این که صحبت کردن را تمام و سکوت می کند. به طور کلی زمانی می فهمیم که همدلی کافی بوده که:

  1. رها شدن از تنش و احساس آرامش را در مراجع ببینیم.
  2. متوقف شدن جریان کلمات اتفاق بیفتد.

 

  • پرسیدن اینکه “آیا مطلب دیگری هم هست که بخواهید بیان کنید؟”

این مرحله پیش نمی آید مگر این که آسودگی در مراجع حس شده باشد. وقتی دیگر صحبت نمی کنند این شانس وجود دارد که همدلی لازم را دریافت کرده باشند ولی همیشه دوست دارم از آن ها بپرسم که “آیا مطلب دیگری هم وجود دارد که بخواهند بیان کنید؟”

 

  • تقاضای بعد از همدلی

این که شخص بخواهد بداند آن چه ابراز کرده چه اثری بر طرف مقابلش گذاشته است و این موضوعی انسانی است. با این حال بیشتر مردم نمی دانند چگونه چنین سوالی بپرسند. بنابراین اگر بعد از همدلی ببینیم دارند به ما نگاه می کنند یا منتظر هستند، می توانیم بگوییم که مایلید بشنوید راجع به آن چه گفته اید چه احساسی دارم؟ حتی ممکن است بعد از دریافت همدلی نوعی بازخورد یا نصیحت برای تحقق نیازشان بخواهند. مثلا تجربه ای که شما شخصا در مورد حرف های او داشتید.

امیدوارم این مقاله توانسته باشد برای شما مفید باشد.

خوشحال می شوم که نظرات شما را درباره این مقاله را داشته باشم و هر مطلبی که کمک کننده باشد. می توانید نظرات و پیشنهادات خود را به در بخش کامنت ها ارسال بفرمایید.

مقالات مرتبط

دیدگاه

0 نظر تاکنون ارسال شده است